دلـــ ـــتنــــ گی

چند وقته حس و حال هیج کاری ندارم 

یعنی یه جورایی دستم به هیچ کاری نمیره 

دلم برای اتاقم و تنهاییم و کامپیوترم تنگ شده 

از طرفی هم اینجا بودن رو بیشتر دوست دارم 

چون حداقل ظاهر صورتم خنده رو تجربه میکنه 

واقعا وقتی زندگی به اینجا میرسه آدم باید چیکار کنه 

فکر می کردم با تحمل همه چی میگذره 

اما انگار دیرتر میگذره و خواب این تحمل ظرفیت هم داره 

که هیچکی نمی فهمه 

 

/ 22 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدرضا

همه گفتن:عشقت داره بهت خیانت می کنه! گفتم:می دونم! گفتن:این یعنی دوستت ندارهاااا! گفتم: می دونم! گفتن:احمق یه روز میذاره میره تنها میشی ! … گفتم:می دونم! گفتند:پس چرا ولش نمی کنی..؟! گفتم:این تنها چیزیه که نمی دونم

محمدرضا

من ، با کناری ات کنار نمی آیم ! کنار می روم ……

محمدرضا

ای نارفیق.. به کدامین گناه ناکرده.. تازیانه می زنی بر اعتمادم ؟ زیر پایم را زود خالی کردی… سلام پر مهرت را باور کنم ، یا پاشیدن زهر خیانتت را ؟

محمدرضا

بی وفایی کن وفایت می کنند با وفا باشی خیانت می کنند مهربانی گرچه آیینه ی خوشیست مهربان باشی رهایت می کنند

محمدرضا

ترکت میکنم ، تا هر سه راحت شویم … من ، تو و رقیبم من از قید تو ، او از قید من و تو از قید خیانت …

محمدرضا

برای خیانت ، هزار راه هست اما هیچ کدام به اندازه تظاهر به دوست داشتن کثیف نیست !

محمدرضا

خیانت واژه ی تلخی ست ، حقیقتی زهرآگین… فرود دشنه، پی در پی ، بر پیکره ی دوستت دارمها… هرگز تبرئه ای نیست… آنکه را که چنین به کشتن قلب آهنگین عشق برخاست و دلی را که پژمرد …

بتینا

یه وقتایی دلت میخواد یکی از پشت سر چشماتو بگیره و ازت بپرسه : اگه گفتی من کی ام ؟ تو هم دستاشو بگیری و بگی: هر کی هستی فقط بمون

negin

khaily ghashang bud.mer30 . be manam sar bezanid[لبخند]

مریم

بیتا خانم واقعا با نظرت موافقم