تنــــــــــــــــــــ ها

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد

میخواهی کودک باشی

کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد

و آسوده اشک می ریزد

بزرگ که باشی

باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی …

بهم گفت کمى از حال و روزت بگو

و من سکوت کردم

و سکوت کردم و سکوت کردم ،

اونقدر سکوت کردم که مطمئن شدم

چیزى رو از قلم ننداختم !

/ 20 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سایه

من نگویم کز قفس آزادم کنید قفسم برده ب باغی و دلم شاد کنید عالی بود [ماچ]

پریا

زندگی یعنی یک سار پرید از چه دلتنگ شدی دلخوشیها کم نیست مثلا این خورشید کودک پس فردا کفتر ان هفته یک نفر دیشب مرد و هنوز نان گندم خوب است

tina

سلام عزیز..ممنون از حضورت..اگه اشکالی نداره کدشو بهم میدی..فدات.اگه با تبادل موافقی خبرم کن.[گل][گل][گل][گل]

✗♒فرشته ی شکسته♒✗

در این دنیا سراب محکوم است به پوچی... پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به اشک ریختن... خارها محکوم به تنهایی... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسیدن... قلب با همه ی پاکی و صداقتش محکوم به دوست داشتن و چه محکومیتی شیرین تر و دلپذیرتر از این است؟ اما ای کاش همه ی این محکومیتها زیبا را می پذیرفتند. ای کاش...

farhad

webloget vagheannnnnnnnnn aliiiiiiiiiiiiiiiii bud, merccccccc

ساغر

وبلاگت عالیه عالی من کد قالبتو میخوام اگه دوست داشتی برام ایمیل کن

farhad

فقط میتونم بگم فوق العادست با اجازت آهنگ وبلاگتو برا وبلاگ خودمم گذاشتم

SARA

عالیه متنهاتو خیلی دوست داشتم عالی بودن به منم سربزن

3vda

azizam esme khanande in ahangi k gozashti ro vebet chie?????????????????

sanaz

slm vebe zibayi darin movaffagh bashin